تبليغاتX
شراب زندگی




























شراب زندگی

سلام امروز میخوام به نقد وبررسی کارشناسانه سریال بسیییییییییییار جذااااااااااااااااااااااااب وپرمخاطب چی بود اسمش ...ااا الان میگم آره داشتم میگفتم روز حسرت که از شبکه یک  سیما شبکه ی ملی پخش می شه بپردازم.بله دوستان از اونجایی که من یه چند وقته ای که هرروز آپدیت میشم وکانکتم پس در درستی حرفای من شک نکنید چون اولین خبرای روز جهان رو من هر روز ساعت ۸:۳۰ بدست میارم و اگه هم خواسید شک کنید اشکال نداره فوقش سرتونو بزنید به دیوار هاهاها حالا گوش بدید و بخونید ودست تو دماغتون نکنید روزتونم بگیرید قرآن بخونید دست بردارید از این ...ریختن پسرای عزیز این دخترخانومای متشخصی مثل منو اذیت نکنید دخترای خوب و گلم خواهرای دینیم اینقدر با دل جوونای مردم بازی نکنید وبسط لهو و لعب رو براشون فراهم نکنید (نه واقعا میخوام بدونم نفهمیدی اسکولت کردم واقعا نفهمیدی هی میری میخونی خو همش چرت و پرته دیگه اصلا مگه تو اینجوری هسی که اینارو میخونی هاهاها).

آها به نقل از پایگاه اینترنتی داد وندادسریال روز حسرت به عنوان یکی از بهتریییییییین سریالهای چند صده ی اخیر تاثیر خوبی در بین اذعان عمومی گذاشته این سریال که دنباله ی سریال اینم اسمش یادم رفت همون که الیاس توش بازی می کرد است توانسته چالشهاوکاستی های الیاس را جبران کند.در این فیلم خانم نرجس خانممم که بسیار زن خوببببببببب وخوبیییییییی است وتوانسته به درستی نقش مادرشوهر خوب وفداکار رابازی کند والحق والانصاف هم باید به ایشان آفرین گفت چراکه توانسته اخلاق واقعی مادرشوهرهای ایرانی را به همه نشان بدهد ومشت محکمی به دهان عروسهای یاوه گو بزند.وحاج رضا عجب مرد خنکی استتت به به!!! خنکی اش به این دلیل است که هنوز فکر می کند در عنفوان جوانی است وپسرکی خیلی زیاد بش بخوره ۲۰ ساله است .وچقددددددددر به همسرخود وفادار است تا جایی که خیلی از آقایان به دشمنان این فیلم تبدیل شده اند یا آن دسته از مردهای زن ذلیل کشور عزیزمان ایران سعی می کنند در موقع پخش این فیلم در خانه حضور نداشته باشند وترجیح می دهند که در ساعت پخش این سریال در جستجوی تخمه و پفک و مایع ظرفشویی وچیزهای که تا ان ساعت باید میخریدند و نخریدند باشند ویکجوری مثل حاج رضا وفاداریشان را به همسرشان ثابت کنند وتیر غیبی را که قرار است به آنها بخورد را از خود دور کنند.حاج رضا در یکی از مصابحه های خود گفته من به این خاطر این نقش را قبول کردمم که مخالفت خود را در مورد لایحه حمایت از خانواده به عنوان یک مرد ایرانی و وفادار به همه ثابت کنم(آره جون خودتتتتتتتتت). واین دوکبوتر عاشق اصلا چی بگم از این دوتا که منوکشتن معصومه چه دختر خوبیه واییییییییییییییی میگن معصومه از بس با نقشش عنس گرفته و رفته تونقشش بهش لقب معصوم ۱۵ رو دادن.مسعود پسری جذاب کم رو با دین و اخلاص و بر خلاف پدرش موافق لایحه تنظیم خانواده.و فریده این دختر خودسر ومغرور وشیاد که این فضای روحانی فیلم رو به گند کشونده  خدا اورا ببخشاید.وای استغفراللههههه.متاسفانه باید بهتون بگم که دراین فیلم فریده ی ملعون مسعود عاشق رو به داام شیطانی خودش میندازه و مسعود دوباره یه کوشولو مثل دفعه ای که معصومه رو دید دست و پاش میلرزه و دوباره عاشق میشه والاآخر.معصومه هم که به رحمت خدا رفت بی حکمت نبوده میره تو برزخ و اون ورا که الیاس رو نجات بده ودر آخرم موفق میشه والیاس از بردگی شیطان در میاد و این دونفر در آسمانها با هم ازدواج میکنند وچندی بعد شرکت الیاسل به شرکت امسل تغیییر نام پیدا میکنه.(امسل مخفف الیاس و معصومه است).البته فقط قسمت پیام رسان این شرکت رو به عهده داره چون بلاخره ضعیفه است  بیچاره  از این بیشتر نمیتونه خدمات  ارا‌‌ئه بده.ومسعود متاسفانه مثل دکتر پژوهان به راه راست هدایت نمیشه و میمیره و در برزخ با یه از راه به در شده ای مثل خودش آشنا میشه ودوباره پاهاش سست میشه و قلبش میلرزه واون کسی نیست جز  رز دخترک سرتقی که آخرش به سزای اعمال پلیدش رسید.بله این دوتا هم باهم دیریری دیریریری شازده دوماد.ااا ببخشید دوباره من از بحث دور شدم.و فریده هم چون بچه بدی بود هیچی بش نمی رسه وخاک تو سرش میشه و باید وایسه تا فیلم سال دیگه تا به سروسامون برسه.

بله دوستان امیدوارم از تعاریف من خوشتون اومده باشه که اومده .از شما میخوام که تا آخر داستان رو نگاه   کنید چون سریال بیییبسییییییییییار آموزنده است.

پ ن ۱:من نقد می کنم شما حالشو ببرید

پ ن ۲: حالا اگه از سریالای دیگه خبری بدست آوردم بی خبرتون نمیذارم

پ ن۳:عاقبت مرگ خود را جشن گیرممم(چه ربطی داشت!!!)

                                                                                      بای تا های

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت10:53توسط لیلا | |

واسه رسیدن بش خیلی دعا کردم ۸ سال بود ندیده بودمش دلم واسش پر می کشید وقتی قسمت شد برم ببینمش از تعجب نه خوشحال بودم نه ناراحت .نمی دونین چه حالی داشت.وقتی رفتم پیشش انگار آب یخ ریخته بودن روم.بازم نمی دونسم خوشحال باشم یا ناراحت...تو اون ۵ روزی که اونجا بودیم هیچ کاری نکردم نمی دونم یه جوری واسم فرقی نداشت چند سال منتظر این لحظه ها بودم حالا وقتشون رسیده بود مثل ماست بودم با خودم می گفتم من چم شده چرا نمی رم باش حرف بزنم درددل کنم بگم سلام می دونی چقدر دوست داشتم بیام پیشت میدونی چقدر دوست داشتم اشکایی رو که نگه داشتمو بیام اینجا و واسه تو بریزم اما هیچ ...

شب آخر بود احساس میکردم دارن دلمو از تو سینم می کنن نزدیکای صبح بود که نمی دونم چطوری تو جمعیت از خونواده دور شدم خیالی نبود دیگه بزرگ شده بودم گم نمی شدم تازشم علم پیشرفت کرده بود موبایلو واسه چی گذاشته بودن .خودمم دوست داشتم یه جوری از بقیه جدا بشم و تنها با اون خلوت کنم  نزدیکای نماز صبح بود رفتم وضو گرفتم و یه گوشه اون خونه ی بزرگش نشستم تا نماز جماعتو با بقیه بخونم یه ۳۰دقیقه ای به اذان مونده بود منم درست جلوی اون گنبد قشنگو طلاییش نشسته بودم آخ که عاشق این صحنه و این گنبد بودم هیچ جای دنیا این گنبد قشنگو نداره گفتم سلام من خیلی بدم آقا ۵ روزه پیشتم اما جز یه سلامو خداحافظی حرف دیگه ای نداشتم می دونم شما به حرف زدن با من احتیاجی نداری  اما من احتیاج دارم نمی خوام بگم آدم قانعی ام اما همیشه خدارو شکر کردم و خودمو نه خوشبخت اما نزدیک به اون دیدم خیلی کم واسه خودم دعا کردم و بیشتر دوست دارم واسه بقیه دعا کنم اینارو تو دلم میگفتم برای اولین بار بود که اینقدر راحت گریه می کنم نمیتونسمو نمی خواسم که جلوی اشکامو بگیرم زل زده بودم به اون گنبد قشنگ و مثل ابر بهار گریه می کردم از دوستام شنیده بودم که آدم وقتی میره حرم امام رضا چه بخواد چه نخواد گر یه ش می گیره اما من اینو هیچ وقت قبول می کردم و به اونا می گفتم من که گریه م نمی گیره راسشو بخواین من هیچ وقت اینجور موقع ها گریه م نمی گیره نمیدونم شاید برمیگرده به درجه ایمانم و اعتقادم.اما تو حرم امام رضا هیچی دست خودت نیست چه بخوای چه نخوای اشکات سرازیر میشن و با تمام وجود قریبی امام رضارو حس می کنی من که خیلی خوب حسش کردم.اگه میذاشتنم تا ده روز دیگه هم همونجا مینشسم و گریه می کردم اما حیف که آدما خیلی دیر می فهمند که چقدر زود دیر میشه مثل من که روز آخر یادم اومد ۵ روز جفت امام رضا بودم و هیچ کاری نکردم حاضرم تمام زندگیمو بدم تا دوباره برگردم اونجا اما حیف ...

پ ن۱:به بزرگی خودتون ببخشید که دیر شد

پ ن ۲:نماز روزه هاتون قبول

                                                                                بای تا های

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت11:15توسط لیلا | |

سلام

خوب چیه خوابم میاد .من چی کار کردم با این تابستونم .آخه من الان باید مثل خیلی از شماها خواب باشم اما مثل ماست نشستم دارم پست می نویسم.اومدم یکمی درباره تابسونم بگم راستشو بخواین فکر می کردم امسال تابستون گهرباری دارم اما نه زهی خیال باطل سالی که نکوست از بهارش پیداست.اول تابستون به پیشنهاد یکی از دوستام اومدم تو یه کافی نت مشغول به کار شدم هیننننننننن(یعنی من الان شاغلم)مثلا می خواستم سرم گرم بشه ولی به نظر من جز دردسر و خستگی چیزی ندارهالبته خوبی هم داره اینه که آدم خیلی چیزا یاد می گیره و حوصلت سر نمی ره اما دیگه حوصله هیچ کاریو نداری.حسابش کنین هر روز از ساعت ۸ باید بلند شین تا ۱:۳۰ یا بیشتر عرق بریزین می دونین چقدر سخته اونم تو گرمای ۵۰ درجه شهر ماتازه باید ........تحمل کنین . این قسمتا به دلیل دسترسی برخی افراد به وبلاگم سانسور کردماما یه کار مثبت تونستم انجام بدم اونم اینه که از اول تابستون تا حالا خیلی خوب مطالعه کردم و به یکی از اهدافم رسیدمالبته یه کاریو میخواسم انجام بدم تو تابستون اما دیگه نمی تونمچون صبحا تمام وقتم گرفتستخوب دیگه من برم سرم شلوغه

پ ن ۱:این پستم بسیارررررررر چرت بود میدونم

پ ن۲:حال میکنم با نت مجانی البته بدون یاهو مسنجر

پ ن ۳:یه کاری کردم دلمو کندم انداختم دور...

پ ن ۴:نمیدونم چم شده نوشتنم میاد اما دستم نه رو کیبورد میره نه کاغذخط خطی شدم

پ ن ۵:فدای همتون

                                                                               بای تا های

+نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت11:26توسط لیلا | |

دلم گرفته ....

میدونم که می دونی چراااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

                                          

                                        بای تاهای

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت11:5توسط لیلا | |

سلام تابستون من اومدممممممممممم

حال میکنم با این تابستون .فعلا اینقدر خوشحالم که دارم از حال میرم بعدا میام

                                                                          با ی تا های

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت11:59توسط لیلا | |

سلام

الان کافی نتم لعنت به هر چی کافی نته یه پست نوشتم بعد این همه مذت در عرض۱ثانیه دود شد رفت هوا دیگه نمینویسم ...فقط در همین حد بدونین وبلاگ من دیروز یعنی ذر۳/۱۱/۸۶ یک ساله شد.خبری از کیک و شیرینی هم نیست ماه محرمه.تولدش مبارککک

پ ن۱:ساراخانوم دست درد نکنه اگه تو نبودی من اصلا یادم نبود تولد وبلاگمه جبران میکنم

پ ن۲:بدترین و غم انگیز ترین و اعصاب خوردکن لحظه زنذگی وقتیه که پستت بره رو هوا....

                                                                                         بای تا های

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت15:11توسط لیلا | |

متولد میشویمممممممممممممم

سیلام خوبین خوشین در سلامت کامل به سرمی یرید؟هوععععععععععععععععععععععع

خوب دیگه نوبتی هم باشه نوبت منه که متولدبشمم بله امروز تولدمه  تولد من تولد خود خود من .باید تو این روز خوشحال باشم ولی نمی دونم چرا همیشه روزای تولدم یکی از غمگین ترین روزای عمرمه .نمیدونم چه حسیه؟ حس ترسیدن از بزرگ شدن!!!؟؟؟حس به هدر رفتن عمرم؟؟؟حس دلخور بودن از بعضي دوستان كه تو براشون بي ارزش بودي و روز تولدتو فراموش كرده بودن؟؟؟هر حسيه ولت نميكنه تا يه اتفاق غيرمنتظره برات بيفته بدست آوردن يه چيز،تبريك گفتن اين روز از طرف بعضي افرادكه اصلا انتظارشو نداشتي ،ديدن عزيزترين كسات تو اين روز و لبخند اوني كه هميشه به يادته و به يادشي...

پ ن ۱:منتظرم تا يكي از اين اتفاقا برامم بيفته. بي مزه آخري رو برا بروبچش عاشق گفتم

پ ن۲:از همينجا به تمام دوساي گلم تو مدرسه كه برام شعر خوندن و بهم تبريك گفتم و بهم لقمه نون و پنير دادن ميگمم مرسي

پ ن۳: ميام دوباره ...

                                                                                        هاي تا باي

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت12:57توسط لیلا | |

سیلام خوفید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم خوفم

خوب چه خبر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آره دیگه میریم مدرسه حسابی گرفتارشدیممم درس و مدرسه و رشته و ریاضی و منم ه دیگه با کلاس شدم حسابی سرم شلوغه وقت ندارم دیگه مثل سابق .ها راسی تو چی میگی ؟هاهاها؟با همتونم هی آپ کن بابامگه من بیکار میشم از اونور درس و مدرسه از اونورم شوهرداری و بچه داری و بشور بساب یخ حوض شکوندن و و مس سابوندن و از یه طرفم باید برم سرکار دست رو دلم نذار خواهر که خونه حالا خودتون وقتی برام میمونه بیام نت و پست بنویسم تازه از اینا گذشته پولششششششش رو کی میده تو؟

راسش مدرسه خیلی خیلی خوب نیست خیلی فشار اومده بهم کم کم دارم از بعضی تصمیماتم پشیمون میشم چقدر دردناک آه ه ه. ولی کاری که شده باید بجنگم و پیروز بشم من میتونم تو میتونی ما میتونیم  اصلا آقا انرژی هسته ای حق مسلم ماست فقط نیاز به برنامه ریزی و تمرکز حواس دارم آره با همینا میتونم ...(ببخشید یه لحظه الق ملی میهنی منو گرفت)

راسش غرض از مزاحمت اینه که با بچه ها وبه پیشنهاد دبیرمون میخوایم یه گاهنامه راه بندازیم و توش یه مشت مطلب مثل قطعه ادبی و شعر و داستان و از اینجور چیزا بریزیم منم اومدم به شما دوسای گلم بگم اگه کسی چیزی میزی  خرتی پرتی چرندی پندی  داره رو کنه و ما رو همراهی کنه ببینید با همتونم با زبون خوش بتون میگم کسی چیزی داره قایم نکنه و رو کنه وگرنه شب میام از تو خونتون میدزدمش یوهاهاها... خوب بچه ها من برم دیگه  منتظرم فعلا...

پ ن۱:آخ که دلم واسه بعضی چیزا چقدر تنگ شده خداجونننننننننننننننن...

پ ن۲:به زودی براتون چیزای جالبی ازمدرسه تعریف می کنم یکم دسته جمعی بخندید فضا عوض شه...

پ ن۳:مطالبتونو  برام میل کنید

                                                                                                       بای تا های

+نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت23:32توسط لیلا | |

سلام

خوبی؟خیلی وقته ازت سراغی نگرفتم منو ببخش یکم سرم شلوغه آره می دونم گرفتاری تو از من بیشتره ولی تو بازم منو یادته و از من سراغ میگیری و هروقت ازت کمک بخوام دریغ نمی کنی.چند شبه یعنی تقریبا این ماه رمضون  همش داشتم بهت فکر می کردم به گذشته چقدر باهم صمیمی بودیم چقدر خالصانه بات حرف می زدم .اگه یه چیزی ازت می خواسم خیلی راحت بت می گفتم و تو هم همیشه لطفتو شامل حالم می کردی اما الان نه دیگه خجالت می کشم ازت یه چیزی بخوام میدونم تو همیشه به من کمک می کنی حتی اگه ازت نخوام اما اینقدر شرمنده هستم که دیگه روم نمیشه دعا کنم بعد از نمازم زود مهر رو جمع می کنم .وقتی یکی بهم میگه نماز میخونی واسه منم دعا کن .توش میمونم که چی بهش بگم .بش بگم من خیلی وقته که دیگه سرنماز دعا نمیکنم واسه هیچکس آخه روم نمیشه...این ماه رمضون که دیگه داره تموم میشه روزه هامو گرفتم ولی اگه نمی گرفتم خیلی سنگین تر بود. وقتی به ماه رمضونای سالای قبل نگاه می کنم که چطور روزه می گرفتم چطور نماز میخوندم از تموم لحظاتش استفاده میکردم .نهایت تلاشمو می کردم که کوچیکترین گناه رو نکنم حتی اگه میدیدم کسی داره گناه می کنه به شدت باش برخورد میکردم.اما حالا وامسال نه! یه جورایی یادم رفته بود که باید حداقل تو این ماه چه جوری باشم .مثلا روزای اول یادم رفته بود که باید حجابمو رعایت کنم .واقعا خجالت آوره و واسه خودم متاسفم...امسال فقط یه شب احیا کردم ولی سالای قبل نه از ۱۹ تا ۲۱ همش مسجد میرفتیم اینقدر میرفتم تو بحر دعا که نگو موقع خوندن دعای جوشن کبیر خیلی حواسمو جمع میکردمم که  حتی یه کلمه دعا رو جا نندازم اما امسال موقع خوندن دعا...

  خدا خیلی ازت دور شدم نمی دونم چه جوری بت نزدیک بشم دوباره. هرچی سعی میکنم نمیتونم چند  وقت پیش یکی از بچه ها به یکی از دوسام گفته بودم که من خیلی مقیدم و اعتقادم به خدا زیاده مخصوصا تو ماه رمضون و ماه محرم وقتی دوسم اومد بهم اینو گفت دوست داشتم بش بگم داری اشتباه میکنی و واقعا خجالت کشیدم فهمیدم که تو داری یه چیزاییو رو بهم یادآوری میکنی احساس میکنم که هرچی بزرگتر میشم ازت بیشتر فاصله میگیرم پس خدا نذار از این که هست بدتر بشه ... خدا کمکم کن ...

پ ن ۱:اینو نوشتم چون میدونم خیلی از شما مثل من هستید...

پ ن ۲:عید رو به همه ی دوسای گلم تبریک میگم ونماز روزهای همتون قبول باشه...

پ ن ۳:نمیدونم چی بگم... 

                                                                            بای تا های

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت23:32توسط لیلا | |

سیلام

هی تو گوش کن...

خوفید خوشیت در سلامت کامل به سر می برید  چچکار میکنیدددددددددددد؟

آخیش هی چقدر زود دیرمی شود یادش بخیر انگار همین  یه ماه پیش بود رفتیم مدرسه انگار همین یه هفته پیش بود رفتیم امتحانات ترم دوم رو دادیم و انگار همین دیروز بود که امتحانام تموم شد و مثل اسب رم کرده پریدیم بالا و داد زدیم سلام تابسون و انگار همین یه ساعت پیش بود رفتیم کارنامه هامونو گرفتیم و قیافه هامون اینجوری شد...

  خب من امسال نسبت به پارسال زیاد هیجان مدرسه رفتن ندارم یادمه پارسال واسه اینکه تو مدرسه ی شاهد پیش دوستام باشم با همه دعوا کردم آخیش  من چقدر کوشولو بودم   (به عبارتی خر بودم)آخه من اولش غیرانتفایی بودم تک و تنها همه دوستام رفته بودن مدرسه شاهد واسم خیلی سخت بود از همه ی دوستام یهویی جدا شم و باآدمای جدید سروکله بزنم کارم همش گریه بود و غرزدن به جون مامانم خوب آقا من نمی خواسم برم غیرانتفایی ولی همه خونواده نظرشون این بود بی ادبا  (به نظر طفل توجه نمی کنند)خلاصه از اونجایی که من بیسیار سیریش و کنه و... بیدم راضیشون کردم ولی دیر شده بود و منو دیگه شاهدثبت نام نمی کردن اینقد رفتم و اومدم و بالاخره دعوا کردم تابالاخره ثبت نام شدم دعواهای جالبی کردم مثلا با رییس آموزش و پرورش شهرمون و مسثول ستاد شاهد شهرستان حالا بقیه بزن بزنا بماند... آخرشم که یه برگه تقویم بی ارزش دادن دسم و روش یه توضیح مختصر دادن که منو ثبت نام کنن وقتی برگه رو دیدم بهشون گفتم یعنی منو علاف کردین واسه همین یه برگه و اونجا بود که دیگه هیچ داداش کایکویی جلودارم نبود و هر چی از دهنم در اومد بهشون گفتم من که دیگه مجوز ثبت نام گرفته بودم پس بی خیال یوهاهاها اونا هیچی نمی تونسن بگن... حالا بماند که دوباره خونواده مخالفت کردن وما تا اول مهر یک بام و دو هوا بودیم ... اینارو واستون تعریف کردم که بدونید اگر یه انسان توی دنیا به نام خر پیدا بشه کسی نیست جز من... دلیلش اینه که هیچ دوستی ارزش واقعی نداره که آدم بخواد واسش کاری اینجوری انجام بده قابل توجه شما دوست عزیز... به عبارت دیگه خریت شاخ و دم نداره نمونه بارزش من...

خب واسه اینکه برناممون رنگ شادی بگیره یه چند تا عکس واستون گرفتم از خریدهای ماه مهرم ببینید و بخندید یوهاهاها...

تصوير013.jpg

اینا کتابامن نیشتو ببنددددددانگار خودشون از شکم مادرزاییده شده دانشگاه رفته بودن(رشتم ریاضیه هیننننننن)

 

 

تصوير014.jpg

اگه جاکلیدی از این جک و جونوریا دارید بهم بدیداینقدردوست دارم به کیفم بزنممممم

تصوير022.jpg

درکل همه وسایلممم جورابمم خریدممم

--------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن ۱:نکن بچه خدا بات قهر می کنه روزتو بگیر ماه رمضونتون مبارکککک

پ ن۲:مامانننننننن من نمیرممم مدرسه می خوام بخوابممممممم نیمیخواممممممممممممم

پ ن۳:تابسونم خیلی چرت بودهیچ کاری نکردم هیچچچچچچچچچچ....

پ ن۴:اینقدر دروغ نگووووووووو...

                                                                                   بای تا های

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت13:25توسط لیلا | |